تبليغاتX
دست نوشته هاي يك پسر خياباني
دست نوشته هاي يك پسر خياباني

سلام خدا.... خدایا خسته شدم از این بی رحمی هایی که به من می شود در این زمانه تاریک...

آخر تا به کی باید این رنج هارا تحمل کنم.. تقاضا دارم این رنج هارا بر من کم و به پایان برسانی تا نفسی از روی شوق سر دهم و احساس آزادی کرده و از بند ایندنیای وانفسا رها شوم.

از این همه ظلم .. بی حرمتی... آزار....دیگر تاب ندارم ...می دانی ۱۸ سال است که با غم تنهایی سر کرده ام و دیگر تحمل یک دقیقه و ثانیه را هم ندارم

خدایا.خدایا.........خدایا

به من قدرت بده تا بر مشکلات غلبه کنم

دردها را تحمل و آزاد شوم از این بند!!!!!

خوشبخت شوم و آزاد شوم از این بدبختی

یارب نظری بر من تنها کن 

نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 13:6 توسط احسان| |
روز یکشنبه مورخ ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

میدان ولیعصر  .... کافی نت

جوابیه احسان قاسی به دوستانی که به او لطف داشته و در اولین پست به او نظر داده اند...

   با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم در جمعیت امام علی و آنانی که در خارج جمعیت به من لطف بیکران داشته اند... ممنون از شما دوستان که نوشته های مرا با دقت خوانده و نظر ات زیبایی داده  اید و این بنده درد دیده را در کا رهایش یاری کرده و نمی گذارید که هیچ وقت احساس تنهایی کند از شما به خاطر محبت هایتان که در قلب من می ماند ممنون و سپاسگذارم

از خانم سلیمانی ... علیرضا کریمی .... مرتضی کی منش ... محمد رضا نورانی... اکبر فکری....خانم های مینو سپهر و باقی دوستان کمال تشکر را داشته و تا اخر هفته قسمت جدید داستان را در وبلاگ قرار خواهم داد.

قربان شما

احسان قاسمی

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 17:0 توسط احسان| |

قبل از خواندن متن چند نکته رو می خوام بگم

۱- دیروز مادر یکی از بچه های جمعیت به احسان وسایل منزل اهدا کرد.....

۲- احسان هفته ای یکبار جواب شما رو خواهد داد

۳- متاسفانه الان که دارم این متن رو می نویسم  خبر رسید پای احسان طی یک حادثه شکست.........

۴- از بچه هایی که در نوشتن این وبلاگ به من و احسان کمک میکنن کمال تشکر دارم

 ۵- اگر متنی دارید که می خواهید در وبلاگ احسان قرار دهید اعلام کنین

احسان

تابستان پارسال بود که روان شناس کانون بهم زنگ زد و در مورد پسری بهم توضیح داد. پسری که سال ها پیش از کانون آزاد شده بود و بعد از سال ها سری به روان شناس زده بود تا فکری برای تنهایی اش بکند. اون هم شماره من را بهش داده بود. دو ماهی طول کشید تا با من تماس بگیره. همه حرفش پای تلفن این بود که من فقط یه سری دوست می خوام. همین. باهاش قرار گذاشتم. با کسی که حتی قیافه اش را هم ندیده بودم. فقط فکر کنم نشونه ی لباس هام را بهش دادم. اگر درست یادم مونده باشه شلوار کرم و تی شرت سفید.

سر چهار راه پسری را دیدم با تی شرت سیاه، ظاهری درب و داغون در حال کشیدن سیگار. تا که متوجه من شد سیگار را دور انداخت و به هم معرفی شدیم. شروع کردیم به راه رفتن. چیزی نگفتم. بهش گفتم من در خدمتم. بفرما ببینم چه کاری ازمون بر می آد. شروع کرد به درد و دل ...

من شماره شما را از کانون گرفتم. حقیقتش هم مشکل مسکن دارم هم مالی ولی بیشتر از همه روحی و روانی ... وقتی از کانون بیرون اومدم دو سال تموم معتاد به تریاک بودم ... لذت نمی بردم. فقط می کشیدم. خیلی اوقات حالم بهتر نمی شد ... مدام تو خیابون ها می خوابیدم. با بقیه ... یه روز رفتم در یه مغازه گفتم بهم کمک کنه پول بده تا برم غذا بخرم بخورم. گفت شما اعتیاد به چیز خاصی دارید؟ گفتم نه والا. گفت اگر راستش را بگی دو هزار تومن بهت می دم. گفتم آره. گفت دوست داری ترک کنی؟  گفتم آره. از خدامه. من را برد یه مرکز NA ... من دو ساله که پاکم. فقط سیگار می کشم... راستش اصلا دیگه در خودم نمی بینم برم سمت مواد. بدم می آد. نمی خوام. من در خودم نمی بینم تو خیابون بخوابم چون دیگه اونجوری نیستم. من دو ساله که پاکم ...

شاید دو ساعت تو خیابون قدم زدیم و اگر بگم فقط یه ربع به من زمان رسید بیراه نگفتم. مدام حرف می زد و درد و دل می کرد. از این که مواد زورش یه ذره از خدا کمتره. از این که واقعا تنهاست. از این که دیگه اون آدم گذشته نیست. من هم بهش گفتم شیطون هم یه ذره از خدا زورش کمتره، ولی باید بجنگیم باهاش ... امکان نداشت جلو من سیگار بکشه. به محض این که من را می دید سیگار را خاموش می کرد، همون طور که وقتی می رفتم تلفنی بزنم می کشید. از تلاش هاش برای کار پیدا کردن می گفت.

جریانش را با شارمین و علی زارعان و سعید مطرح کردم. گفتیم فکری به حال کار و مسکنش بکنیم. رفاقت هم جای خودش. شارمین خیلی رک باهاش قرار گذاشت که باید احسان ثابت کنه دیگه برنمی گرده به وضعیت گذشته. احسان اون روزها حال روحی بدی داشت ...

تا مدت ها کار من و سعید این بود که احسان بهمون زنگ بزنه قرار بذاره و ما چند تا یکی قرار را قبول کنیم، تو پارکی جایی یه گشتی بزنیم. فقط هم دلش به گپ زدن خوش بود. باسعید قرار گذاشته بودیم طوری رفتار کنیم که هیچ حسابی رومون نکنه و تماما به خودش متکی باشه. شاید بعد از هر ملاقات خودش هم نمی دونست کجا و در کدوم پارک خواهد خوابید، ولی یکی از تفریحاتش گپ زدن با مردم توی پارک بود. ...

بعد ها احسان با بقیه بچه ها آشنا شد. در طرح طفلان مسلم سخنرانی کرد و رابطه اش با بچه ها عمیق تر شد. امروز با اکبر و محسن و علیرضا دشتی و بابک صحافیان رفتیم دیدنش. احسان در یک اتاق اجاره ای زندگی می کنه. در یک اتاق تقریبا ۱۰ متری. با حداقل وسایل. به غیر از این روزها که درد دستش که سال ها پیش نامادری با پیچاندن معیوب کرده بود اوج گرفته، کار کفاشی در خیابون را انتخاب کرده. به خودش می رسه. وضع روحی اش خیلی خوبه. اکبر و محسن حسابی بهش رسیده اند. حتی یه بار رفتن اصفهان تا برادرش که  هیچ ارتباطی بینشون نیست را ملاقات کنند. احسان از صفر مطلق شروع کرده و روی پای خودش ایستاده. به معنای واقعی روی پای خودشه. امروز نوشته هاش را برامون خوند. نوشته هایی که با محسن هم چک می کنه. فهمیدم داره از خانم شهیدی که از خیرین حمایت از کودکان زندانیه و احسان بهش می گه مادر، خوندن حروف انگلیسی یاد می گیره. خلاصه جز وضع جسمانی اش که الان چندان خوب نیست و به قصد عیادت رفتیم کلا خیلی بهتر شده. به خصوص از لحاظ روحی. دیگه اون آدم خیابان خواب گذشته نیست. هنوز هم به افرادی که مشکل دارند به خصوص در زمینه NA کمک می کنه. به خاطرشون تا سفرهای دور هم می ره. بسیار خوب و با مطالعه حرف می زنه و رابطه خوبی با خدا داره.

من اتاق و زندگی محقرش را تحسین می کنم. اتاق ۱۰ متری در خونه قدیمی چند اتاقی. یه گاز دستی تک شعله، یک تلویزیون و دستگاه بخش دی وی دی، و وسایل خرده ریز دیگه.

خلاصه احسان زندگی سخت اما شیرینی را طی می کنه و هیچ وقت ارتباط ما به بحث مالی نکشیده. می دونه که رفاقت را بچه ها هستند ولی باید آخرش خودش روی پای خودش تنهایی بار زندگی را بر دوش بکشه.

براش آرزوی موفقیت داریم.

نوشته ای از وبلاگ علیرضاکریمی

 

 

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 11:29 توسط دوستان احسان در جمعيت امام علي (ع)|

پسربچه اي 6-5 ساله بودم كه پدر و مادرم از يكديگر جدا شدند. بعد از جدايي آن ها، من به همراه 2 برادرم و خواهر سه ساله مان همراه پدر زندگي كرديم. بعد از يك سال رنج و سختي، پدرمان زن ديگري گرفت. ما بچه ها هم براي عروسي پدر رفته بوديم، اما از همان درب ورودي، ما را راه ندادند و برگرداندند. مجبور شديم در آن شب سرد زمستاني روي برفها پا بگذاريم و به طرف خانه اي كه در آن زندگي مي كرديم برگرديم. آن شب هوا خيلي سرد بود و پاهايمان در برف داشت يخ مي زد، تا اينكه به خانه رسيديم و برادر دومم –محسن- زغالي آماده كرد و آنرا زير كرسي گذاشت و ما 4 نفر آن شب در گرماي كرسي، آرام آرام گرم شديم. فرداي آن شب كه من از زور گرسنگي داشتم به خود مي پيچيدم، رفتم لب رودخانه نزديك خانه و قورباغه اي را زنده زنده خوردم. بعد از آن آنقدر حالم بد شد كه نمي توانستم حرف بزنم. همان شب، پدر به ما سر زد.

ما شش ماه بعد از زندگي كردن در رنج و عذاب به خانه اي رفتيم كه پدر و مادر ناتني در آن زندگي مي كردند. آنجا بود كه تازه با مادر ناتني آشنا شديم. او كه بعد از ديدن ما شكّه شده بود، از پدرمان پرسيد كه اينها بچه هاي تو هستند؟ پدرم بعد از مدتي مكث به او گفت كه بله، من چهار فرزند داشتم كه به تو نگفته بودم. بعد از دو ساعت حرف زدن، آن دو تصميم گرفتند كه ما پيش آنها در طويلۀ زير خانه شان زندگي كنيم. ما در آنجا شروع به زندگي كرديم و آنها هم بالاي سر ما در خانه به زندگي خود ادامه دادند. آنها هر روز صبح به ما يك نعلبكي مرباي هويج مي دادند و يك سوم نان لواش. بعد خبري از هيچ خوراكي و غذايي نبود تا ظهر كه يك سوم نان به همراه يك كاسه خيلي كوچك برنج مي دادند و باز هم تا شب خبري از غذا و خوراكي نبود. شبها قبل از خواب به ما در همان كاسه كوچك لوبيا و يا عدسي مي دادند و باز هم همان يك سوم نان تكرار مي شد.

روزها و شبها سپري مي شد و ما در رنج و سختي زندگي مي كرديم و پدر و همسرش هم در لذت. ما را گهگاه در جويي كه پشت خانه ما بود، حمام مي كردند. چه در سرما چه در گرما و چه در برف و باران. و ما آنقدر جان داشتيم كه مبارزه مي كرديم. روزها مي گذشت و ما نمي دانستيم بايد چه كار كنيم و از چه كسي كمك بگيريم. از آنجا كه كسي در زندگي ما نبود مجبور بوديم كه دردها را تنهايي تحمل كنيم. ما حتي براي بازي كردن هم جايي را نداشتيم. مدتي گذشت. خواهر سه ساله من شبها به خاطر سرماي زياد نمي توانست خود را خود را كنترل كند، مادر ناتني بار اول او را برد و در همان جوي پشت خانه حمام كرد و آورد. اما براي بار دوم شاكي شد و او را بر زمين كوبيد تا اين كه خواهر سه ساله ام يك چشمش به شدت خونريزي كرد و آسيب ديد. بعد از اين اتفاق خواهرم را به بيمارستان برديم. بيست روز او را به بيمارستان مي برديم و برمي گشتيم. صبح روز بيستم بود كه او را صدا زدم كه بيدار شود تا صبحانه بخوريم. اما هر چقدر كه صدايش زدم بيدار نشد. تكانش دادم. جوابي نداد. فهميدم كه او مُرده است...

نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 16:28 توسط احسان| |

گل يخ (نشريۀ داخلي جمعيت امام علي (ع)):


گفتگو با میهمان ناخواندۀ کانون اصلاح و تربیت

اجتماعم مرا نادیده می گیرد

 م-يكتا

وقتی گفتم می خواهم با او صحبت کنم، ترجیح داد در پارک هنرمندان قرار بگذاریم و بعد که همدیگر را دیدیم عذرخواهی کرد که نتوانسته مرا به خانه شان دعوت کند و گفت شرایط خانه اش چندان مناسب نیست. شباهتی به بزهکارها نداشت و مثل همه جوانهای هم سن و سال خودش به نظر می رسید و اولین سوالی که در ذهن من شکل گرفت، این بود که چرا پسری مثل او باید هفت سال از عمرش را در کانون اصلاح و تربیت گذرانده باشد. با همین سوال گفتگویم را با احسان قاسمی، جوان 23 ساله ای که 5 سال پیش از کانون آزاد شده، آغاز کردم و او به تمام سوالاتم صادقانه و دوستانه پاسخ گفت.

چرا هفت سال در کانون بودی؟

به علت نگهداری موقت.

برای ما توضیح می دهی که نگهداری موقت به چه معنیست؟

بهزیستی نمی تواند از بچه هایی که پدر دارند نگهداری کند، برای همین اگر بچه ای نتواند با پدرش زندگی کند، دادستانی او را به مدت هفت سال به کانون می سپارد. من هم قبلا با پدرم زندگی می کردم اما چون نتوانستم در خانه او دوام بیاورم، به بهزیستی سپرده شدم. دو سال و شش ماه در آنجا بودم تا اینکه با حکم دادستانی به کانون رفتم.

 چرا نتوانستی در خانه پدری دوام بیاوری؟

من بچه طلاق هستم. 5 ساله بودم که پدر و مادرم به دلیل اعتیاد مادرم از هم جدا شدند. بعد از یک سال پدرم دوباره ازدواج کرد. تا ده سالگی با آنها زندگی کردم اما به خاطر اذیت و آزارهای همسر پدرم دائم از خانه فرار می کردم. تا اینکه رفتم و شکایتی علیه پدرم و همسرش تنظیم کردم و بعد از مدتی دادستانی ما را احضار کرد.

 گفتی در آن زمان کودک بودی، چطور توانستی علیه پدرت شکایت تنظیم کنی؟ کسی به حرفهایت گوش می داد؟

اولش به حرفهایم گوش ندادند اما وقتی مراجعات مکرر و اصرارهایم را دیدند، از طرف دادستانی آمدند و در محله تحقیق کردند. تمام همسایه ها می دانستند که همسر پدرم ما را اذیت می کند، به همین دلیل یک استشهادیه محلی پر شد و بر اساس آن دادستانی تصمیم گرفت مرا به بهزیستی بسپارد.

 مگر همسر پدرت چطور آزارت می داد که حاضر نبودی با آنها زندگی کنی؟

خیلی از او کتک می خوردم. ما با هم قالی می بافتیم و هر بار که من در بافتن اشتباهی می کردم یا دستم خونی می شد و تارهای فرش را کثیف می کرد، یک شانه قالیبافی توی سرم خرد می شد. هر بار هم که مرا با مامور دم در خانه می دید، نسبت به من بیشتر احساس نفرت می کرد و بیشتر کتکم می زد.

پدرت در مقابل این اعمال عکس العملی نشان نمی داد؟

پدرم چون همسرش را دوست داشت، چیزی نمی گفت.

 خواهر و برادر هم داری؟

دو برادر تنی و یک خواهر و برادر ناتنی دارم.

 دو برادر خودت الان کجا هستند؟

یکی از برادرهایم، دوسال و دیگری چهارسال بعد از ازدواج مجدد پدرم از خانه فرار کردند. یکیشان به اهواز و دومی به اصفهان رفتند.

 از آنها خبر داری؟

با آن برادرم که در اصفهان است ارتباط دارم و هربار که می روم اصفهان، پیش او می مانم اما از برادری که در اهواز است متاسفانه هفت، هشت سالی هست که بی اطلاعم.

 در بهزیستی و کانون اوضاعت چطور بود؟

در بهزیستی درس می خواندم و کارهای هنری می کردم تا اینکه بعد از دو سال به کانون منتقل شدم. در آنجا شروع به ادامه تحصیل کردم. در کنار آن تئاتر، کارهای سینمایی، موسیقی و سرود انجام می دادم. هوش و استعدادم خیلی خوب بود و در کانون هر کاری که می خواست انجام شود، اولین کسی که داوطلب انجامش بود، من بودم. اگر قرار بود سرودی خوانده شود یا می خواستند فیلم سینمایی بسازند، اولین فردی که از طرف ریاست کانون به عوامل سازنده پیشنهاد می شد، من بودم. حتی رئیس کانون بعضی شبها مرا به خانه خودش می برد و من یک سال از دورانی را که در کانون بودم، شبها در منزل او می خوابیدم

 بعد از آنکه مدت مقرر شده هفت ساله ات در کانون تمام شد، چه اتفاقی افتاد؟ 

بعد از آنکه هفت سال حکمم تمام شد، مجبورم کردند کانون را ترک کنم. آن زمان 16، 17 ساله بودم. وقتی وارد اجتماع شدم، مشکلات زیادی دور و برم را گرفت. جایی برای رفتن نداشتم و مدتی کارتن خوابی می کردم. چه شبهای زمستانی را که در سرما روی همین نیمکت پارک که روی آن نشسته ایم، خوابیده ام. کارهی زیادی انجام دادم، مثل خیاطی، کفاشی، نجاری، جوشکاری و... تا به تدریج توانستم با دوستم یک اتاق 12 متری در چهارراه سیروس اجاره وآنجا زندگی کنیم.

 دوستت هم مثل خودت است؟

نه، دوستم آنطوری که شما فکر می کنید نیست، او یک مرد 60 ساله است.

 چطور با او هم خانه شدی، کجا با هم آشنا شدید؟

در کلاسهای NA با هم آشنا شدیم.

 مگر تو به کلاسهای NA هم می روی؟

چون من مشکلات زیادی داشتم و مکانهایی که در آنها زندگی می کردم، جاهای مناسبی نبود و احتمال آلوده شدن به اعتیاد در آنها زیاد بود، در این کلاسها شرکت می کردم تا با آسیبها آشنا شوم و بتوانم از اعتیاد جلوگیری کنم.

 

قانونی که تو را بعد از هفت سال از کانون بیرون کرد، فکر این را نکرده بود که تو چطور باید در این اجتماع پر از خطر تنها زندگی کنی؟

در کشور ما قانون می گوید پسری که پدر دارد، تا 18 سالگی، پدر موظف است او را تامین کند. بعد از آن باید به سربازی برود و بعد از سربازی هم خودش گلیمش را از آب بیرون بکشد.

 تو به سربازی رفتی؟

دنبال کارهای معافیم هستم.

 از کدام قانون معافی استفاده می کنی؟

معافیت پزشکی چون همسر پدرم با چاقو تاندونهای پای چپم را پاره کرده و دستم را هم شکسته. کانون هم به دلیل مشکلات عصبی، گواهی معافیت به ما می دهد.

 تو که بعد از آزادی جایی برای رفتن و کاری برای انجام دادن نداشتی و پدرت هم حمایتت نمی کرد، یعنی قانون هیچ توجهی به این موضوع نداشت؟

بعد از آزادی، به دادگستری اصفهان منتقل شدم چون من اصالتم اصفهانی است اما دادگستری اصفهان کانون نداشت و مرا به مرکز حمایت از کودکان خیابانی سپردند. بیشتر از شش ماه آنجا دوام نیاوردم چون دیدن بچه هایی که آنجا بودند و مشکلاتشان خیلی در روحیه من تاثیر می گذاشت. به همین دلیل فرار کردم و یکراست رفتم پیش همان دادستانی که حکم مرا داده بود. او به من حق داد اما گفت درحال حاضر که نه پدرت، نه بهزیستی و نه کانون صلاحیت نگهداری تو را ندارند، باید خودت زندگیت را اداره کنی.

 به همین راحتی؟!

طبق قانون اساسی بچه ای که هیچکس نتواند از او نگهداری کند، خودش باید زندگیش را اداره کند. البته در کشورهای دیگر اینطور نیست و دولت برای چنین بچه هایی مکان زندگی و شرایط کار فراهم می کند.

 پدرت می داند آزاد شدی؟

بله، بعد از آزادی به خانه مان نامه فرستادند اما پدرم گفته بود من چنین پسری ندارم.

 الان نسبت به خانواده ات چه حسی داری؟

می توانم صادقانه بگویم که از ته دل بخشیدمشان.

 الان چه کار می کنی؟

در بازار واکس می زنم.

 با واکس زدن خرجت درمی آید؟

نمی گویم راضی نیستم، خدارا شکر، روزی 10 تومان را برایم دارد.

 گفتی در کانون درس می خواندی، تا کلاس چندم خواندی؟

تا اول راهنمایی.

 چرا درست را ادامه ندادی؟

به خاطر مشکلات روحی که داشتم، نتوانستم ادامه دهم و ترک تحصیل کردم.

 الان چی، دلت نمی خواهد ادامه دهی؟

الان اگر هم دوست داشته باشم این کار را بکنم، نمی توانم چون پشتوانه ای ندارم. درس خواندن پشتوانه مالی و داشتن جا و مکان مناسب می خواهد که من فعلا ندارم.

 گفتی هوش و استعدادخوبی داشتی، حیف نیست که آنها را به کار نگیری؟

با تمام توانایی ها و استعدادی که دارم، اجتماعم مرا نادیده می گیرد. من احساس می کنم این کاری که الان انجام می دهم برای من خیلی کوچک است. من خیلی بیشتر از اینها در اجتماع سهم دارم. یک زمانی می خواستم برای بچه های کانون، کلاس مهارتهای اجتماعی بگذارم، آن ریشه یابی که من می توانم درباره مشکلات بچه های اصلاح و تربیت بکنم، فرد دیگری نمی تواند چون من با آنها زندگی کردم و با روحیاتشان آشنا هستم و می دانم به چه چیزی احتیاج دارند. علاوه بر آن در اجتماع هم بوده ام و می دانم این بچه ها با چه مشکلاتی در جامعه مواجه هستند اما به من اجازه برگزاری این کلاسها را ندادند.

 چرا؟

چون من خودم قبلا مددجوی آنجا بوده ام و دولت نمی پذیرد که چنین افرادی به عنوان یک فرد تاثیرگذار کاری انجام دهند. ضمن اینکه آنها معتقدند کسانی باید این کار را بکنند که تحصیلات آن را داشته باشند.

 با بچه های جمعیت دانشجویی امام علی(ع) چطور آشنا شدی؟

رفتم داخل کانون و به دکتر محمدی گفتم کسانی را می خواهم که بتوانم با آنها حرف بزنم و احساس تنهایی نکنم. او هم شماره آقای کریمی را به من داد و گفت اینها یک عده دانشجو هستند که می توانی بروی پیش آنها و دیگر احساس تنهایی نداشته باشی. من هم با آن شماره تماس گرفتم و درهمان تماس اول رابطه خوبی را با آقای کریمی برقرار کردم.

 بچه های جمعیت چقدر توانستند به تو کمک کنند؟

من می دانم که آنها نه از نظر مالی و نه از نظر کاری نمی توانند به من کمکی کنند اما به خاطر انزوایم به آنها نیاز دارم چون حداقل کسانی را دارم که با آنها تنهاییم را پر کنم.

 بزرگترین آرزویت را بگو.

دلم می خواهد به آن درجه ای از عرفان برسم که جز خدا هیچ چیز را نبینم.

 آرزوی مادی چی؟

شاید خنده تان بگیرد اما از نظر مادی دلم می خواهد خدا یک کلبه درویشی در شمال به من بدهد و یک کار کوچک که از صبح تا عصر بروم سر کار و شبها هم به کلبه ام بروم و استراحت کنم.

 چه کاری را بیشتر از همه دوست داری؟

فکر می کنم بیشتر از همه در عرصه بازیگری می توانم خودم را نشان بدهم.

 می دانی در طرح طفلان مسلم که روز اربعین بچه های جمعیت اجرا می کنند، افراد زیادی برای کمک به بچه های کانون می آیند، فکر می کنی به غیراز کمک مالی چه کمک دیگری می توانند به این بچه ها بکنند؟

محبت کردن. از نظر معنوی بزرگترین کاری که می توانند انجام دهند، محبت کردن است، چیزی که این بچه ها هرگز ندیده اند. خود من از لحظه ای که چشم باز کرده ام، فقط دربه دری دیدم و بس.

 آخرین حرفت؟

خداوند کسانی را که دوست دارد، هرگز نمی گذارد در زندگیشان درمانده شوند. اگر قرار بود من بمیرم، حتما همان وقتی که در خیابانها در سرما و گرما می خوابیدم، مرده بودم. خدا آنقدر بزرگ بوده که من تا الان زندگی کردم، پس حتما او که خواسته من زنده باشم، برای آینده ام هم اتفاقات خوبی را در نظر گرفته است.

 

پس از شنیدن حرفهایش به  افرادی مانند احسان که به هر دلیلی مدتی از زندگی خود را  در مکانی مانند کانون اصلاح و تربیت به سر می برند فکر می کنم و در ذهنم از خودم و دیگران سوال می کنم که چطور به خود اجازه می دهیم امثال او را تنها به خاطر برچسبی که ناهنجاری های جامعه بر پیشانی شان چسبانده است آنها را از جامعه برانیم و حق یک زندگی آبرومند را از ایشان سلب کنیم.

نمی دانم هر کدام از ما اگر جای احسان بودیم آیا باز هم همینقدر شاکر نعمات خدای خود بودیم؟ یا اینکه....

نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 16:23 توسط دوستان احسان در جمعيت امام علي (ع)| |